شايد که فردا باران باريد
شايدفردا آسمان دلش بحال برگهای زرد غبارگرفته بسوزد
شايد فردا از باران پاييزی صورتهای ما تر شود
شايد فردا خدا يادش بياد که پاييز از نيمه گذشته و روح ما هنوز خيس باران نشده
شايد فردا يادمان بيايد کاين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
شايد فردا يادمان بيايد که تادير نشده باید یک عکس دسته جمعی بگیریم
شايد فردا کمی با خودمان مهربان تر باشيم؛ CD سنتوری نخريم! لايی نکشيم! تک سوار ماشين مان نباشيم! ناهار اداره را به شام وصبحانه فردا پيوند نزنيم!
شايد فردا کمی آنچه که هستيم را باور کنيم
شايد فردا کمتر به ايران و ايرانی ناسزا نثار کنيم
شايد فردا سنگ مرمر گور آن شهيد گمنام بالای کلک چال را به مهر و سپاس بشوريم
شاید فردا مولانا و ابن سینا و لوح سنگی کوروش را به ما برگرداند
شايد فردا اين سرزمين از آن ما شد
و شاید که آینده از بودن امروز ما کمتر خجالت کشید.
* از خوانده های محسن نامجو
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط محمد
|