|
گفتا زکه نالیم . از ماست که بر ماست
|
بیاد ۱۶ آذر ۷۷ - دانشگاه زنجان
از مرد وداس واسبش
باران وکوچه مانده است
انگار جغد پیری در این خرابه خوانده است
بیگانه شوم تردید
در انتهای حسرت
خاکستر شما را در این هوا فشانده است
باران به کوچه خندید
یعنی ببین برادر
تصمیم سخت کبری ما را کجا کشانده است
عاشق به رود بودیم
حالا ببین که این ابر
خون سپید مارا در شیشه ای چکانده است
درعصر چوب وخط کش
بابا فلک ندارد
او ظلم چوب تر را از دامنش تکانده است
باران دوباره خندید
تکلیفمان سیاه است
انشاء بی کسی ها در کنج خانه مانده است
یکبار رونویسی از مرد وداس واسبش
این مشق بی ترحم ما را به گل نشانده است
برگرفته از کتاب آلوهای وحشی