تبليغاتX
کوهیاد
گفتا زکه نالیم . از ماست که بر ماست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۷ آبان ماه مطابق با بيست و نهم اكتبر روز جهاني كوروش (سایرس دی) نام گذاري شده است كه از دير باز پارسيان، يهوديان، دوستداران حقوق بشر و هواداران اداره جهان به صورت ملل مشترك المنافع آن را گرامي مي دارند و رعايت مي كنند.اين روز به مناسبت تكميل تصرف امپراتوري بابل به دست ارتش ايران (اكتبر سال ۵۳۹ پيش از ميلاد) و پايان دوران ستمگري در دنياي باستان برقرار شده است . ۲۵۴۴ سال پيش در همين ماه اعلامیه تاريخي كوروش بزرگ در زمينه حقوق افراد و ملل انتشار يافته بود كه نخستين سنگ بناي يك دولت مشترك المنافع جهاني و هر سازمان بين المللي بشمار مي آيد.

 کمیته بین المللی نجات دشت پاسارگاد

نقل از وبلاگ اخرین سامورایی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط محمد  | 


یک روز اینجا نخواهد بود
تو نخواهی آمد
من اینجا نیستم
گلهائی که ساقه‏هایشان را با دقت کوتاه کردیم که بیشتر عمر کنند،
سالهاست که پوسیده‏اند.
انارها، که برای زیبائی و رنگشان، آن همه جستجو کردیم،
دیگر نیستند و نمی‏دانیم رنگشان در کدام فضا جاریست.
باغ گل، بازار گل، بازارهای گل
آن بازار آشنا و محبوب
زیر نگاه‏های جستجوگر و پر اشتیاق ما،
چه شد؟ - چه شدند؟
نگاههای ما کجا هستند؟
آن مرد آلوفروش،
در کدام لحظه قطعی، دیگر نبود؟

آن یار و همراه جوانی
که کتابهای بسیار خوانده بود و
برایم از پابرهنه‏ها و سیاست می‏گفت، چه شد؟
حرفهایش در کجا جاریست؟
این کودک تنهای محتاج کیست؟
مبارزه چه شد؟

و او که روی دیواره کوه‏های بلند برایش فال گل مینا گرفتم،
آه، سالها و سالهاست که پوسیده.
فال گفته بود که دوستش دارم.
و مادرم با چشمهای مهربان و دهانی که همیشه برای زندگی فریاد می‏کشید،
در محکومیت تنهائی و بی‏حرکتی،
خودش را روی اسب سفیدش می‏بیند آماده پریدن
در کودکی،
و وای بر من که نمی‏دانم
قلب بزرگ و پر از محبت پدرم، کی پوسید.
او یک شب به من گفته بود:
تنها مِهر است که می‏ماند.
می‏خواهم بدانم. می‏خواهم بدانم.
مهر بی‏پایان پدر برای من، اکنون کجاست؟

و آن روز در شش سالگی معصوم و شاد
می‏خواهم بدانم چرا نمی‏دانستم
که آن عکاس خواهد پوسید،
و اشیاء تاریکخانه‏اش میراث من خواهد شد؟

محبوبم!
دست‏های نوازشگرت کِی خواهند پوسید؟
آیا دست‏های پوسیده، صورت پوسیده را نوازش خواهند کرد؟
پوسیده‏ها چگونه گریه می‏کنند؟
متوقف کن!
ای شیوا، متوقف کن!
می‏خواستم هر چیز را در »زندگی‏اش« متوقف کنم،
می‏خواستم در عکسهایم زندگی کنم، با عکسهایم زنده بمانم
امّا با دوربینم به هر چیز مرگی جاودانه بخشیدم،
و در عکسهایم خواهم پوسید.
دوربینم کجاست؟ کِی پوسید؟
می‏خواهم عکس بگیرم.

ای لحظه‏های قطعی، عکس‏های من!
ای لشگر چهره‏های پوسیده!
گل‏های پوسیده!
انارهای پوسیده!
تقویم‏های خاک شده، که در روزهایتان دیگر چیزی نیست،
ذراتتان را باد به کدام دشتِ سبز پر از عشق و آفتاب خواهند برد؟
من آنجا هستم، شاد و جوان
با دوربینم، پشت به آفتاب.
در آغاز پوسیدگی.

مریم زندی 81

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط محمد  |