تبليغاتX
کوهیاد
گفتا زکه نالیم . از ماست که بر ماست
گلناز دختر خوبم ماهاست مرا به بازی آرزو ها دعوت نموده است .درروزهایی که نه حوصله ای برای من مانده ونه امیدی . بارها خواستم بنویسم هربار  که قلم به دست گرفتم یا پنجه بر کیبورد ساییدم جز آرزوهای سطحی روزمره چیزی در باورم ندیدم

گلناز مهربان در سختترین روزهای زندگی بیشتر از همه به یاد من بودی مرا ببخش که توانی بیش درخور توجهت در خود نیافتم . راست می گویی انگار آرزویی ندارم

این روزها به یاد خاطرات تابستان و پاییز سال گذشته افتادم . روزهای خوب پر امید مملو از آرزو. نمی دانم کوتاهی من بود یا دست تقدیر روزگار که آن روزها رفتند 

اما اینک آرزویی دارم و آن بازگشتن آن روزهاست . آن روزهای رفته که من قدرش را ندانستم . آن روزهای پرامید

بی اختیار یاد شعر فروغ افتادم

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب

آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت

آن روزها رفتند
..........

من ارش و رضا را به بازی آرزوها دعوت می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط محمد  |