|
گفتا زکه نالیم . از ماست که بر ماست
|
برای ما............. روحش شاد و قرین رحمت حق باد
من امروز باز هم
به چیدن گلهای بهاره رفتم
اما نه برای گیسوانمو نه برای حلقه ای در گردنم
برای یکدوست
برای یک مهربان
برای یک قهرمان
.....
گلهایم را دسته کردم
ودر گلدان بلوری گذاشتم
به یاد روزهای لبریز از شادی
بیاد لذت تصور خورشیددر سرما
بیاد پرواز در سپیدی برفها
بیاد قله های مهربان بلند
بیاد دیواره های سخت مغرور
بیاد کرسی های منتظر" آبار"
بیاد کتریهای چای داغ
بیاد شیر پاک سیاه چادرها
بیاد آفتاب خواب آور علف چین
بیاد سوسوی چراغ آبادیها
بیاد نور
بیاد رویای انگور
بیاد اجاقهای گرم پر دود
بیاد جنگل سبز مرطوب و خواندن لالالالا گل آهن
بیاد پناه چادرها
وبیاد یاد پناهگاهها
......
گلهایم پزمرده شدند
تا کی می توانم آنها را در لیوان آبی نگه دارم
و من در گذشته شادی می کنم
زیرا که نور
زیرا که آب
زیرا که آتش
در سپیدی بهمنی از مرگ
در کنار پیشقراولها
زیر انگشت خدا
محبوسند
وغمناک قلب کوچکم
زنده نگه می دارد
خاطره مردی را
که روی دیواره های بلندبرایش فال گل مینا گرفتم
و او زندگانیش را به من بخشید
مریم زندی مولف چند کتاب می باشد که در روز همایش کوه وزن به عنوان سخران از روزهای دانشجویی گفت و جوانی.او اولین زن عضو گروه کوهنوردی ابرمرد بوده است. و این شعر را بیاد آن روزها بسیار با احساس خواندولطف ایشان شامل حال بنده که این چند خط را به قلم خودشان تقدیم بنده نمودند به رسم یادگاری. روی کاغذی که شعر روی ان نوشته شده به قلم خانم زندی ایچنین نوشته شده :
این شعر گونه ایست که من در سال ۴۹ نوشتم بعد از حادثه علم کوه- که در واقع زبانی کوهنوردانه دارد و شما حس می کنید که من چه می گویم